اللهم وفقنا لما تحبه و ترضاه

" رضایش " زندگی فقط برای رضای او

اللهم وفقنا لما تحبه و ترضاه

" رضایش " زندگی فقط برای رضای او

اللهم وفقنا لما تحبه و ترضاه

روز نوشت یک زن از یک تصمیم!
همسر اول هستم‌.سال ۸۲ ازدواج کردم در سن ۲۲ سالگی.لیسانسه هستم و طلبه و خانه دار.۳ فرزند گل دارم.
زندگی رو از زیر صفر شروع کردیم. دست در دست هم گذاشتیم و توکل به خدا کردیم.در مسائل کاری به حمدالله کمک همسر بودم.
کل مهریه ام را همان اویل عقد بخشیدم.
چیزی به نامم نیست.
یک منزل مسکونی و ماشین داریم و به لطف قناعت اوضاع مالی مان روبراه است.
دو سالی در مورد تعدد زوجات تحقیق کردم و اوضاع جوانهای اطرافم رو بررسی کردم.
به همسر پیشنهاد تعدد دادم و اعلام رضایت کردم.
همسر هم بررسی کردند و بعد تصمیم به تعدد گرفتند...

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پشتت هستم

جمعه, ۱۴ تیر ۱۳۹۸، ۰۹:۴۰ ب.ظ

دیشب سالگر فوت پدر شوهرم بود

همسر سردرد گرفته بود شدید

دم عوارضی به مادرشوهرم زنگ زد و هماهنگ کرد و برگشتیم خونه.


طفلکی همتا وقتی فهمید چقدر ناراحت شده بود و نگران بود....


امروز عصری خونه مادر شوهرم بودیم 

به مادر شوهرم گفتم قرار بود به کسی نگید دیگه  ناراضی  بودین و می دونستیم اونها زنگ می زنن و ...

اونها می  خواستن مادرشوهرم هم با ما مخالفت کنه

گفته چرا شما چیزی نگفتی و زندگی رو این دختر ساخته و الان اینجوری و اونجوری


مادر شوهرم هم گفته، منم گفتم و منم نگران اون بودم اما خودش گفته و ...



 

خلاصه بعد با مادرشوهرم خیلی صحبت کردم در مورد همتا. خیلی ازش تعریف کردم.

گفتم چه دختر خوبیه . خودش نگران منه . چندین بار بهم گفته اگر ذره ای ناراحتی داری بگو . مادرش هم برای همین نگران  من بودن مخالف بوده...



بهش گفتم دیگه تموم شده

شوهر هم دوسش داره، می خوادش و عقد خوندن و هفته دیگه هم میاریمش خونه و ...



دیگه مطمئن  شد همه چیز قطعیه و خندید و گفت خوشتون باشه و ....

بعد می خواستیم بریم عقد پسر خاله ام

فهمیده بودم مامانم اینا نمی رن

حدس زدم به خاطر من باشه


زنگ زدم به بابام

بعد از چند بار زنگ زدن برداشت و گفتم می خوام بیام اونجا

گفت نیا

نه من نه مامانت نمی خوایم ببینیمت

اونقدر مشکلات داریم که تو توش گمی

گفتم یعنی نمی خواید بچه تون رو ببینی

یعنی من مشکلتونم

.

.

گفت برید خوش باشید و ...

بعد یکی دوسال اون موقع بعدا بیاید...

حلالت هم که گردیم و...

گفتم پس حلال کنید

گفت کاری نکردی که حلال کنیم

حلال باشه

دیگه هم زنگ نزن




بعدش حالم خیلی بد شد شد ناراحت بود

همسر گفت اگه مامانت اینا نیستن عقد نریم


خلاصه گفتم چشم


حالم خیلی بد بود



همسر گفت چی شده چی گفتن


گفتم الان نمی تونم حرف بزنم

حالت تهوع و اضطراب   و دلشوره و ... داشتم


رفتیم بهشت زهرا

سر خاک پدر شوهر

کمی آرام  تر شده بودم


همسر عزیزم بهم گفت ان مع العسر یسری

گفتم امام زمان الان ازم راضیه؟  کار درستی کردم؟

گفت بله. ما پیش کسانی که می دونن ، مرجع و روحانی و ماندگاری و ... رفتیم پرسیدیم...


یادم اومد مرجع تقلیدم وقتی چند بار زنگ زدم بهش چقدر دعام می کرد و می گفت شما دارید معجزه می کنید  و اگر این اتفاق بیافته اصلا انگار معجزه شده و کلی دعامون کرد...

یاد حرف های اقای ماندگاری و اسلامیه و آذری  و صالحی و ... افتادم



همسرم تو چشمام نگاه کرد و با لبخند گفت


خانم...،  بهترین شفیع زن شوهرشه.... ☺☺☺


بعد هم گفت

 می دونی اونها اصلا دخیل نیستن

اگر اونها به خاطر هر چی ، دارن با حکم خدا مخالفت می کنن کار اونها اشتباهه

توکلت به خدا باشه

کار تو موافق حکم خداست

خدا خودش درست می کنه....




الان رفته بود نماز

تو ماشین بودم من

وقتی اومد  با چشمای قشنگش تو چشمام نگاه کرد گفت

... جون خیالت راحت باشه 

من پشتت هستم من هرگز تو رو رها نمی کنم پشتت رو خالی نمی کنم 

تو گه به خاطر خدا این کار رو کردی 

از همه بریدی بدون اون قدر دین و ایمان دارم و لامذهب نیستم که تو رو رها کنم همیشه پشتتم و دوست دارم😊😊


اشک تو چشمام جمع شد😢

خیالم راحت شد🙄



خدایا شکرت که همسری چنین خوب دارم

بهترین همسر دنیاست

آقاست

سرور منه

سرور هردوی ماست.


خدا رو شکر که دارمش

خیلی آروم شد




همتا امروز یه پیام تو گروه سه نفرمون داده بود

خیلی لذت بردم از پیامش؛ حرف دل منم بود....




کاش همه خانم های دنیا مثل ما دو تا خوشبخت بودن


کاش همه مرد های دنیا مثل تو پاک و مهربون بودن


من و خواهریم بهت افتخار میکنیم بهترین شوهر دنیا








ان الله مع الصابرین

ان الله یحب الصابرین

حسبن الله نعم المولی و نعم النصیر


  • همسر اول